.................................
اندیشه نوشت )
دو رهرو در حالی که کاسه های خود را در رودخانه می شستند
متوجه یک عقرب شدند که در حال غرق شدن بود.
یک رهرو فورا با ملاقه اش او را گرفت وروی صخره ی ساحل گذاشت
در حین انجام این کار نیش زده شد. او به کار شستن کاسه اش بازگشت
و عقرب دوباره در آب افتاد و رهرو عقرب را نجات داد و دوباره نیش زده شد.
دیگر راهب از او پرسید" ای دوست چرا باز هم او را نجات می دهی
در صورتی که می دانی نیش زدن طبیعت اوست؟
رهرو پاسخ داد: زیرا نجات دادن او نیز طبیعت من است.
پ.ن ) کاشکی بتونیم به طبیعت و ذات واقعیمون بیشتر برسیم...
حس نوشت )
درونم
کودکی را گم کرده
با شنلی قرمز
که با یک سبد محبت
و چند دانه سیب
به دیدار مادربزرگ میرفت
کودکی که از هیچ گرگی نمیترسید...**
=====================
**نیکی فیروزکوهی
+ نوشته شده در بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۴ ساعت توسط آیدا باغانی
|
عذاب می کشم